دلم تنگه...
دلم خیلی تنگه... گاهی از دل تنگی چنان بی تابم که احساس می کنم دل صبور خدا هم برایم می سوزد... 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
‏من زیستنم قصه‌ی مردم شده است
یک تو وسط زندگی‌ام گم شده است

ـــــــــــــــــــــ
علیرضا آذر‏
 

من زیستنم قصه‌ی مردم شده است
یک تو وسط زندگی‌ام گم شده است

[ سه شنبه 8 مهر1393 ] [ 18:45 ] [ leila ]

بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است

سهراب سپهری

‏بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است

سهراب سپهری‏
 
[ سه شنبه 8 مهر1393 ] [ 18:42 ] [ leila ]
 

آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند !
آدم‌ها می‌شنوند !… انسان‌ها گوش می‌دهند
آدم‌هامی‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند !
آدم‌هادر فکر خودشان هستند…
انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند
آدم‌هامی‌خواهند شاد باشند انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند !
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند…
انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند !
آدم‌هاانتخاب کرده‌اند که آدم بمانند….
انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند !
آدم‌هامی‌توانند انسان شوند… انسان‌ها در ابتدا آدم بودند !
آدم‌ها.. انسان ها ...
آدم‌هاآدم‌اند… انسان‌ها " انسان !
اما .....
آدم‌هاو انسان‌ها هر دو انتخاب دارند ...
اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است ...
نیاز نیست انسان بزرگی باشید،...
انسان بودن خود نهایتِ بزرگی ست ...

[ سه شنبه 8 مهر1393 ] [ 13:39 ] [ leila ]
 

صدا میکنم تو را ...

این جانی که میگویی، جانم را میگیرد!!

نزن این حرف ها را !!!!

دل من جنبه ندارد !

وقتی نیستی دمار از روزگارم در می آورد...

[ سه شنبه 8 مهر1393 ] [ 13:29 ] [ leila ]

بخشى از خاطرات سهراب درباره روز اول مدرسه:

«...مدرسه، خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود، یادم نخواهد رفت: مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب...از آن پس و هربار، دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می شد...»

برگرفته از متن اتاق آبی به قلم سهراب سپهرى

 

 

 
[ سه شنبه 1 مهر1393 ] [ 19:16 ] [ leila ]
قرمز و زرد و نارنجی،

کارشان زمزمه صدای پای توست،


تا پاییز

فصل ما شود.

(مداد کاهی/میم.الف.مازندرانی)
عکس ‏مداد کاهی‏
 
[ سه شنبه 1 مهر1393 ] [ 19:9 ] [ leila ]
کیستی که من

اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم...

کلید قلبم را

در دستانت می گذارم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

و سربر شانه‌ی تو

اینچنین آرام

به خواب می روم؟

[ شنبه 29 شهریور1393 ] [ 18:27 ] [ leila ]
دل آدم چه گرم می شود گاهی
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه

به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک " من کنارت هستم"

به یک هدیه بی مناسبت
به یک "دوستت دارم "بی دلیل

به یک غافلگیری به یک نگاه
دل آدم گاهی ........ چه شاد است

[ یکشنبه 23 شهریور1393 ] [ 21:30 ] [ leila ]
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار 
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد

 

[ چهارشنبه 12 شهریور1393 ] [ 9:53 ] [ leila ]
مردم عادی وقتی که تنها هستند خوشحال نیستند. احساس تهی بودن می کنند. احساس می کنند چیزی کم دارند.
نمی توانند مدتی طولانی در تنهایی به سر برند. حتی یک ساعت کوتاه برایشان چندین ساعت به نظر می آید.
آنان به روابط عاطفی پناه می برند اما رابطه عاطفی نوعی گریز از خویش است. یک ارتباط حقیقی نیست.
مرد و زن به این دلیل در عشق هم می افتند که از تنهایی درآیند. ارتباط حقیقی چیزی کاملا متفاوت است.
تو نمی کوشی از خودت بگریزی. خودت را همانگونه که هستی دوست می داری. تنهایی ات را دوست داری.
از آن لذت می بری و هرگاه فرصتی یافتی به سوی آن می روی. اما در تنها بودن تو چنان شادمانی فراوانی ایجاد می شود که
چاره ای جز سهیم شدن آن با دیگران نداری. شور و شادمانی تو همچون باری بر روی دوش یا همچون ابری پرباران است.
ابر پرباران باید که ببارد. فرقی نمی کند که آیا درختان تشنه باران هستند یا نه. باید که ببارد.
باید که خودش را خالی کند. یادت باشد که بزرگترین بار زندگی بار شادمانی است.
تو می توانی بار همه چیز را با خود حمل کنی ولی باید بار شادمانی را بر زمین بگذاری و آنرا میان همه تقسیم کنی.
بار شادمانی سنگین ترین بار است. شیرین و خوشایند اما کوهی از بار است.
نمی توانی آنرا به تنهایی به دوش بکشی. به دوستانی نیاز داری تا با تو شریک شوند.
آنگاه ارتباط،‌ حقیقی و مثبت می شود. تو در عشق نمی افتی، در عشق به پا می خیزی.
آنگاه مرد در عشق زن به پا می خیزد.

[ چهارشنبه 12 شهریور1393 ] [ 9:49 ] [ leila ]
.: Weblog Themes By Iranian :.

درباره وبلاگ

دلم...
دلم... لک زده برای یک عاشقانه‌ی آرام که مرا بنشانی، بر روی پاهایت...
بگذاری گله کنم از همه این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند...
دلتنگی را بهانه کنم سرم را پنهان کنم در گودی گلویت...
و تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...
لینک های مفید