دلم تنگه...
دلم خیلی تنگه... گاهی از دل تنگی چنان بی تابم که احساس می کنم دل صبور خدا هم برایم می سوزد... 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
دل آدم چه گرم می شود گاهی
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه

به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک " من کنارت هستم"

به یک هدیه بی مناسبت
به یک "دوستت دارم "بی دلیل

به یک غافلگیری به یک نگاه
دل آدم گاهی ........ چه شاد است

[ یکشنبه 23 شهریور1393 ] [ 21:30 ] [ leila ]
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار 
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد

 

[ چهارشنبه 12 شهریور1393 ] [ 9:53 ] [ leila ]
مردم عادی وقتی که تنها هستند خوشحال نیستند. احساس تهی بودن می کنند. احساس می کنند چیزی کم دارند.
نمی توانند مدتی طولانی در تنهایی به سر برند. حتی یک ساعت کوتاه برایشان چندین ساعت به نظر می آید.
آنان به روابط عاطفی پناه می برند اما رابطه عاطفی نوعی گریز از خویش است. یک ارتباط حقیقی نیست.
مرد و زن به این دلیل در عشق هم می افتند که از تنهایی درآیند. ارتباط حقیقی چیزی کاملا متفاوت است.
تو نمی کوشی از خودت بگریزی. خودت را همانگونه که هستی دوست می داری. تنهایی ات را دوست داری.
از آن لذت می بری و هرگاه فرصتی یافتی به سوی آن می روی. اما در تنها بودن تو چنان شادمانی فراوانی ایجاد می شود که
چاره ای جز سهیم شدن آن با دیگران نداری. شور و شادمانی تو همچون باری بر روی دوش یا همچون ابری پرباران است.
ابر پرباران باید که ببارد. فرقی نمی کند که آیا درختان تشنه باران هستند یا نه. باید که ببارد.
باید که خودش را خالی کند. یادت باشد که بزرگترین بار زندگی بار شادمانی است.
تو می توانی بار همه چیز را با خود حمل کنی ولی باید بار شادمانی را بر زمین بگذاری و آنرا میان همه تقسیم کنی.
بار شادمانی سنگین ترین بار است. شیرین و خوشایند اما کوهی از بار است.
نمی توانی آنرا به تنهایی به دوش بکشی. به دوستانی نیاز داری تا با تو شریک شوند.
آنگاه ارتباط،‌ حقیقی و مثبت می شود. تو در عشق نمی افتی، در عشق به پا می خیزی.
آنگاه مرد در عشق زن به پا می خیزد.

[ چهارشنبه 12 شهریور1393 ] [ 9:49 ] [ leila ]

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم

گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب

اشتباه از نگه کاه به گاهش کردم

دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر

غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم

دور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافت

گرچه زندانی شبهای سیاهش کردم

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه

وآنقدر سوختم از غم که تباهش کردم

مهربان گشت مه من به سرودی "گلچین"

تا نثار قدم این مهر گیاهش کردم

 

(احمد گلچین معانی)

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 10:34 ] [ leila ]
بايد دنيا را کمي بهتر از آنچه تحويل گرفته اي تحويل دهي
خواه با فرزندي خوب،
خواه با باغچه اي سرسبز
خواه با اندکي بهبود شرايط اجتماعي
و اينکه بداني حتي فقط يک نفر
با بودن تو ساده تر نفس کشيده است
يعني تو موفق شده اي

 
  گابريل گارسيا مارکز
[ جمعه 7 شهریور1393 ] [ 13:13 ] [ leila ]
كوه پرسيد ز رود، زير اين سقف كبود، راز ماندن در چيست؟؟
 گفت : در رفتن من...  كوه پرسيد : و من؟؟!!!! 
 گفت: در ماندن تو !!!! 
 بلبلي گفت: و من؟؟!!!! 
 خنده اي كرد و بگفت: در غزل خواني تو!!!! 
 آه از آن آبادي، كه در آن كوه روَد، رود مرداب شود و در آن
بلبل سر گشته سرش را به گريبان ببرد و نخواند ديگر،
 من و تو: بلبل و كوه و روديم
راز ماندن جز در
خواندن من، ماندن تو، رفتن ياران سفر كرده يمان نيست، بدان
[ جمعه 7 شهریور1393 ] [ 13:11 ] [ leila ]
• افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

• دشوارترین قدم، همان قدم اول است

• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

• خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد، ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد

• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند كه خیال می كند دیگران را فریب داده است

 

از حسین عزیز برای ارسال این توصیه ها ممنونم

[ جمعه 24 مرداد1393 ] [ 0:14 ] [ leila ]

باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم.
در پارک، به جز درخت، هیچ‌کس نیست.
روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!
دلم گرفته، یاد تنهایی اتاق خودم می‌افتم...
و از خودم خواهش می‌کنم، 
به خانه باز گردد ...

‏باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم.
در پارک، به جز درخت، هیچ‌کس نیست.
روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!
دلم گرفته، یاد تنهایی اتاق خودم می‌افتم...
و از خودم خواهش می‌کنم، 
به خانه باز گردد ...‏
[ چهارشنبه 22 مرداد1393 ] [ 20:56 ] [ leila ]

گاهی بعضی­ها با ما جور در­می­آيند، اما همراه نمی­شوند،


گاهی نيز آدم­هايی را می­يابيم كه با ما همراه می­شوند اما جور در­نمی­آيند.


برخی وقت­ها ما آدم­هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی­دارند، همان­گونه كه آدم­هايی نيز يافت می­شوند كه

دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.


به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر­می­خوريم و همواره بر­می­خوريم، اما آنانی را كه دوست می­داريم

همواره گم می­كنيم و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر­نمی­خوريم!


گاه ما برای يافتن گمشده خويش، خود را می­آراييم، گاه برای يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه

چيز می­رويم و همه چيز را به كف می­آوريم و اما «او» را از كف می­دهيم.


گاهی اويی را كه دوست می­داری احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی­كنی.


تو قطعه گمشده او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.


گاه نيز چنين كسی تو را رها می­كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می­آموزد كه خود نيز كامل باشی، خود نيز

بی­نياز از قطعه­های گم شده.


او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی، راه بيفتی، حركت كنی.


او به تو می­آموزد و تو را ترك می­كند، اما پيش از خداحافظی می­گويد: "شايد روزی به هم برسيم..."، می­گويد و

می­رود، و آغاز راه برايت دشوار است.


اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.


بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست.


و تو آهسته آهسته بلند می­شوی، و راه می­افتی و می­روی، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می

شود، اما آبدیده می­شوی و می­آموزی كه از جاده­های ناشناس نهراسی، از مقصد بی­انتها نهراسی، از نرسيدن

نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...

 


شل سیلور استاین

[ شنبه 11 مرداد1393 ] [ 15:21 ] [ leila ]
یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نیست
عشق اگر خیمه زند ملک جهان این همه نیست
نکته‌ای هست در این پرده که عاشق داند
ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نیست
مگر از کوچهٔ انصاف درآید یوسف
ور نه سرمایهٔ سودا زدگان این همه نیست
کوه کن تا به دل اندیشهٔ شیرین دارد
گر به مژگان بکند کوه گران این همه نیست
اثر شست تو خون همه را ریخت به خاک
ور نه در کش مکش تیر و کمان این همه نیست
هیچکس ره به میان تو ز موی تو نبرد
با وجودی که ز مو تا به میان این همه نیست
خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه
جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه نیست

 

[ دوشنبه 23 تیر1393 ] [ 10:56 ] [ leila ]
.: Weblog Themes By Iranian :.

درباره وبلاگ

دلم...
دلم... لک زده برای یک عاشقانه‌ی آرام که مرا بنشانی، بر روی پاهایت...
بگذاری گله کنم از همه این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند...
دلتنگی را بهانه کنم سرم را پنهان کنم در گودی گلویت...
و تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...
لینک های مفید