دلم تنگه...
دلم خیلی تنگه... گاهی از دل تنگی چنان بی تابم که احساس می کنم دل صبور خدا هم برایم می سوزد... 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

[ یکشنبه 21 دی1393 ] [ 14:58 ] [ leila ]
Nedense insan anlamaz
واسه چی انسان نمی فهمه
Bitirmeden aşkın değerini
ارزش و قیمت عشق رو قبل از تموم کردن اون
Kendi düşen aşık ağlamaz
عاشقی که خودش زمین می خوره گریه نمی کنه
Kendin sil hadi gözlerini
خودت اشک های خودت رو پاک کن

Beni acılara sor cevabı al konuyu kapat
منو از دردهایم بپرس، جوابت رو که گرفتی بحث رو تموم کن
Sana yer yok kalbimde kapıyı dışarıdan kapat
توو قلبم واسه تو جایی نیست، درو پشت سرت ببند
Tasını tarağını topla da git
کاسه کوزه هاتو جمع کن و برو
Bir daha ismimi anma da yeter
اسمم رو به زبونت نیار
Bu sanaana nefsi müdafa kusura bakma
متاسفم این دفاع از نفسه
Yürek kendini seçer
قلب خودش رو انتخاب می کنه

[ دوشنبه 8 دی1393 ] [ 11:20 ] [ leila ]
چای که سرد میشه ،روش آب جوش می ریزن ،گرم میشه...

درسته، گرم میشه ، ولی کمرنگ میشه!!!

رابطه ، هم همینه!

میشه دوباره زنده اش کرد ، اما

هیچ وقت مثل اولش نمیشه!!

[ شنبه 6 دی1393 ] [ 21:21 ] [ leila ]
گاهی هم باید، خود را به خریت زد
همیشه "فهمیدن" چیز خوبی نیست
آدمی را از پای در می آورد ..
یک شب به خودت می آیی می بینی
مُرده ای ..!
تنها نقش زنده ها را بازی می کنی ..

حاتمه ابراهیم زاده

[ شنبه 6 دی1393 ] [ 21:18 ] [ leila ]
 

‏عاشقم... اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، 
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟ 
کوچه کجا ؟ 
پنجره ی باز کجا ؟ 
من کجا ؟ 
عشق کجا؟ 
طاقتِ آغاز کجا ؟ 
تو به لبخند و نگاهی ، 
منِ دلداده به آهی ، 
بنشستیم 
تو در قلب و منِ خسته به چاهی... 
گُنه از کیست ؟ 
از آن پنجره ی باز ؟ 
از آن لحظه ی آغاز ؟ 
از آن چشمِ گنه کار ؟ 
از آن لحظه ی دیدار ؟ 
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، 
همه بر دوش بگیرم 
جای آن یک شب مهتاب ، 
تو را سخت در آغوش بگیرم...‏
‏‎

عاشقم... اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، 
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟ 
کوچه کجا ؟ 
پنجره ی باز کجا ؟ 
من کجا ؟ 
عشق کجا؟ 
طاقتِ آغاز کجا ؟ 
تو به لبخند و نگاهی ، 
منِ دلداده به آهی ، 
بنشستیم 
تو در قلب و منِ خسته به چاهی... 
گُنه از کیست ؟ 
از آن پنجره ی باز ؟ 
از آن لحظه ی آغاز ؟ 
از آن چشمِ گنه کار ؟ 
از آن لحظه ی دیدار ؟ 
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، 
همه بر دوش بگیرم 
جای آن یک شب مهتاب ، 
تو را سخت در آغوش بگیرم...

[ شنبه 29 آذر1393 ] [ 19:2 ] [ leila ]
‏یک تراژدی بــــــــزرگ خواهد شد!
بارانی که ببارد
آفتابی که بتابد
و پیاده رویی خیس، تهی از تو
و انگشتان مبهوت من
که مانده اند
رنگین کمان را به که نشان دهند ..

امین احمدی / پرسوناژ Personaje‏

یک تراژدی بــــــــزرگ خواهد شد!
بارانی که ببارد
آفتابی که بتابد
و پیاده رویی خیس، تهی از تو
و انگشتان مبهوت من
که مانده اند
رنگین کمان را به که نشان دهند ..

امین احمدی

[ شنبه 22 آذر1393 ] [ 11:51 ] [ leila ]
‏هرازگاهی
خودت را هَرَس كن
شاخه های اضافیت را بزن
پای تمام شاخه بریده هایت بایست
تمام سختی هایت
دردهایت
باغبانی کن خودت را
خاطرات بدت را
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد

ریاضیدان باش
حساب و کتاب کن
خوبیهای زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کم کن

همه چیز خوب می شود
قول
خوب می شود

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﭘﺲ ﺑﺨﻨﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ ..
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﭘﺲ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ ﺑﺎﺵ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯽ،
ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﮐﻤﺒﻮﺩ
ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ،
ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻦ،
ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ.
ﺍﻭ،
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ،
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ،
ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ،
ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ..
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ..
ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ..

پرسوناژ Personaje
هوای حوا‏
 

هرازگاهی
خودت را هَرَس كن
شاخه های اضافیت را بزن
پای تمام شاخه بریده هایت بایست
تمام سختی هایت
دردهایت
باغبانی کن خودت را
خاطرات بدت را
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد

ریاضیدان باش
حساب و کتاب کن
خوبیهای زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کم کن

همه چیز خوب می شود
قول
خوب می شود

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﭘﺲ ﺑﺨﻨﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ ..
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﭘﺲ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ ﺑﺎﺵ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯽ،
ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﮐﻤﺒﻮﺩ
ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ،
ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻦ،
ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ.
ﺍﻭ،
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ،
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ،
ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ،
ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ ..

ﺍﻣﺮﻭﺯ ..
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ..
ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ..

[ شنبه 22 آذر1393 ] [ 11:50 ] [ leila ]
چند وقتي ست فهميده ام در برخوردهاي 2 نفره هيچ حرف جدي اي براي گفتن ندارم. جز با چند نفر از دوستانم كه تعدادشان به تعداد انگشت هاي يك دست هم نیست. با بقيه هيچ حرف جدي اي ندارم بزنم، يعني تا وقتي بحث شوخي و متلك انداختن و كل كل كردن و حرفهاي بي ارزش صد تا يك غاز باشد مشكلي نيست. هستیم تا آخرش. اما امان از اينكه بخواهم دقيقه اي پيش كسي بمانم و با هم حرف هاي جدي بزنيم. حرفهايمان محدود ...مي شود به "چطوري، چه خبر، و چه مي كني" و تمام. قبلا اينطوری نبود راستش، اما حالا هر چقدر فكر مي كنم يادم نمي آيد كي اينطور نبود و از كي اينطور شد. گپ زدن را بلد بودم، ارتباط برقرار كردن را. آدم خوش مشرب اجتماعي بودم، كسي از گفتگو با من خسته نمي شد. و خودم هم از صحبت با ملت هرگز خسته نمي شدم. حالا دارم فكر مي كنم اين منم كه از مردم خسته مي شوم يا اين ديگرانند كه از من خسته مي شوند يا هيچ كدام، اين منم كه از خودم خسته مي شوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ دوشنبه 10 آذر1393 ] [ 13:44 ] [ leila ]
سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت 
به رقص درآیی
قصه عشق ، انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر ولبخند بزن
فهمیدن احســاس
کار هر آدمی نیست!

احمد شاملو ‌

[ دوشنبه 19 آبان1393 ] [ 17:58 ] [ leila ]
باور نمیکنم که خدا هیچگاه به ما بگوید
نه!!!!

خدا سه گزینه دارد:

آری ؛

باشه ولی الان نه ؛

پیشنهاد بهتری برایت دارم... فقط صبور باش

[ دوشنبه 12 آبان1393 ] [ 16:18 ] [ leila ]
.: Weblog Themes By Iranian :.

درباره وبلاگ

دلم...
دلم... لک زده برای یک عاشقانه‌ی آرام که مرا بنشانی، بر روی پاهایت...
بگذاری گله کنم از همه این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند...
دلتنگی را بهانه کنم سرم را پنهان کنم در گودی گلویت...
و تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...
لینک های مفید